تبليغاتX
داشکده فنی دانشگاه گیلان
صنفی _ دانشجویی _ عاطفی _عشقی _جنجالی و ...

 

 

گستاخ و بازیگوش حرفت را شنیدم                 سوتک به دست تا آخر دنیا دویدم

 

وقتی گلویت زخم ها را باز می کرد                هر کودکی با من دویدن ساز می کرد

 

سیار شد تعداد ما سوتک به دستان              رفتیم سوی شهر آسایش پرستان

 

پی در پی و یکریز دم دادیم در سوت              برخاستند از خواب قومی مات و مبهوت

 

آشفته و آشفته تر شد خواب آنها                  آشفتگی افتاد در اعصاب آنها

 

دیوانه وار از دست ما سوتک ستاندند              زنجیرها را بسته و ما را کشاندند

 

سوتک سفالی بود زیر پتک پوکید                   بغض تمام کودکان با گریه ترکید

 

گستاخ و بازیگوش را سر بریدند                سوتک سفالی را به خاک و خون کشیدند

 

کوزه گری گر خواست از خاک گلوها           چیزی بسازد در خور آن آرزوها

 

باید ز خاک کودکان شمشیر سازد                این بار دیگر جای سوتک تیر سازد

 

تا کودکی گستاخ با شمشیر در دست           تازد به سوی شهر خواب آلوده مست

 

از کشته هاشان پشته سازد در دل شب           وز خون نماید جوی هاشان را لبالب

 

دیگر برای کودکان سوتک نسازیم

 

حتی دگر شمشیرها کوچک نسازیم

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 15:3  توسط دانشجوب  | 


 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد.

 

 

نمی خواهم بدانم کوزه گر با خاک اندامم چه

 

خواهد ساخت.

 

 

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی

 

سازد٬

 

 

گلویم سوتکی باشد٬ به دست کودکی گستاخ

 

و بازیگوش

 

 

و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در

 

گلویم سخت بفشارد

 

 

و خواب خفتگان خفته را آشفته و آشفته تر

 

سازد.

 

بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را.

 

 

 

 (دکتر علی شریعتی)

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 14:57  توسط دانشجوب  | 

من اگر برخیزم

 

 

 

در شبان غم تنهايي خويش

عابد چشم سخنگوي توام

من در اين تاريكي

من در اين تيره شب جانفرسا

زائر ظلمت گيسوي توام

گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من

گيسوان تو شب بي پايان

جنگل عطرآلود

شكن گيسوي تو

موج درياي خيال

كاش با زورق انديشه شبي

از شط گيسوي مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم

كاش بر اين شط مواج سياه

همه ي عمر سفر مي كردم

من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور

گيسوان تو در انديشه ي من

گرم رقصي موزون

كاشكي پنجه ي من

در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست

چشم من چشمه ي زاينده ي اشك

گونه ام بستر رود

كاشكي همچو حبابي بر آب

در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود

شب تهي از مهتاب

شب تهي از اختر

ابر خاكستري بي باران پوشانده

آسمان را يكسر

ابر خاكستري بي باران دلگير است

و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است

شوق بازآمدن سوي توام هست

اما

تلخي سرد كدورت در تو

پاي پوينده ي راهم بسته

ابر خاكستري بي باران

راه بر مرغ نگاهم بسته

واي ، باران

باران ؛

شيشه ي پنجره را باران شست

 از دل من اما

چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربي رنگ

 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

مي پرد مرغ نگاهم تا دور

واي ، باران

باران ؛

پر مرغان نگاهم را شست

اب رؤياي فراموشيهاست

خواب را دريابم

كه در آن دولت خاموشيهاست

ن شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم

و ندايي كه به من مي گويد :

 ”گر چه شب تاريك است

دل قوي دار ، سحر نزديك است “

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن مي بيند

مهر صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا مي چيند

آسمانها آبي

 پر مرغان صداقت آبي ست

ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند

از گريبان تو صبح صادق

 مي گشايد پر و بال

تو گل سرخ مني

تو گل ياسمني

تو چنان شبنم پاك سحري ؟

نه

از آن پاكتري

تو بهاري ؟

نه

بهاران از توست

از تو مي گيرد وام

هر بهار اينهمه زيبايي را

هوس باغ و بهارانم نيست

اي بهين باغ و بهارانم تو

سبزي چشم تو

درياي خيال

پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز

مزرع سبز تمنايم را

اي تو چشمانت سبز

 در من اين سبزي هذيان از توست

زندگي از تو و

مرگم از توست

سيل سيال نگاه سبزت

همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود

من به چشمان خيال انگيزت معتادم

و دراين راه تباه

عاقبت هستي خود را دادم

آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا

در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟

مرغ آبي اينجاست

در خود آن گمشده را دريابم

ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار

كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن

باز كن پنجره را

تو اگر بازكني پنجره را

من نشان خواهم داد

به تو زيبايي را

بگذاز از زيور و آراستگي

من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد

كه در آن شكوت پيراستگي

چه صفايي دارد

آري از سادگيش

چون تراويدن مهتاب به شب

مهر از آن مي بارد

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسي عروسكهاي

كودك خواهر خويش

كه در آن مجلس جشن

صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس

صحبت از سادگي و كودكي است

چهره اي نيست عبوس

كودك خواهر من

در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد

كودك خواهر من

امپراتوري پر وسعت خودذ را هر روز

شوكتي مي بخشد

كودك خواهر من نام تو را مي داند

نام تو را مي خواند

گل قاصد آيا

با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حيات

آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز

بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز

باز كن پنجره را

صبح دميد

 چه شبي بود و چه فرخنده شبي

آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد

كودك قلب من اين قصه ي شاد

از لبان تو شنيد :

”زندگي رويا نيست

زندگي زيبايي ست

مي توان

 بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي

مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت

مي توان

از ميان فاصله ها را برداشت

 دل من با دل تو

هر دو بيزار از اين فاصله هاست “

قصه ي شيريني ست

كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد

قصه ي نغز تو از غصه تهي ست

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تو اند

رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوكواران تو اند

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك ، اما آيا

باز برمي گردي ؟

چه تمناي محالي دارم

خنده ام مي گيرد

چه شبي بود و چه روزي افسوس

با شبان رازي بود

روزها شوري داشت

ما پرستوها را

از سر شاخه به بانگ هي ، هي

مي پرانديم در آغوش فضا

ما قناريها را

از درون قفس سرد رها مي كرديم

آرزو مي كردم

دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را

من گمان مي كردم

دوستي همچون سروي سرسبز

چارفصلش همه آراستگي ست

من چه مي دانستم

هيبت باد زمستاني هست

من چه مي دانستم

سبزه مي پژمرد از بي آبي

سبزه يخ مي زند از سردي دي

من چه مي دانستم

دل هر كس دل نيست

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بي خبر از عاطفه اند

از دلم رست گياهي سرسبز

سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت

برگ بر گردون سود

اين گياه سرسبز

اين بر آورده درخت اندوه

حاصل مهر تو بود

و چه روياهايي

كه تبه گشت و گذشت

و چه پيوند صميميتها

كه به آساني يك رشته گسست

چه اميدي ، چه اميد ؟

چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد

دل من مي سوزد

كه قناريها را پر بستند

و كبوترها را

آه كبوترها را

و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد

در ميان من و تو فاصله هاست

گاه مي انديشم

مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري

تو توانايي بخشش داري

دستهاي تو توانايي آن را دارد

كه مرا

زندگاني بخشد

چشمهاي تو به من مي بخشد

شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا

سطر برجسته اي از زندگي من هستي

دفتر عمر مرا

با وجود تو شكوهي ديگر

رونقي ديگر هست

مي تواني تو به من

زندگاني بخشي

يا بگيري از من

آنچه را مي بخشي

من به بي ساماني

باد را مي مانم

من به سرگرداني

ابر را مي مانم

من به آراستگي خنديدم

من ژوليده به آراستگي خنديدم

سنگ طفلي ، اما

خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت

قصه ي بي سر و ساماني من

باد با برگ درختان مي گفت

باد با من مي گفت :

” چه تهيدستي مرد “

ابر باور مي كرد

من در آيينه رخ خود ديدم

و به تو حق دادم

آه مي بينم ، مي بينم

تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي

من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم

چه اميد عبثي

من چه دارم كه تو را در خور ؟

هيچ

من چه دارم كه سزاوار تو ؟

هيچ

تو همه هستي من ، هستي من

تو همه زندگي من هستي

تو چه داري ؟

همه چيز

تو چه كم داري ؟ هيچ

بي تو در مي ابم

چون چناران كهن

از درون تلخي واريزم را

كاهش جان من اين شعر من است

آرزو مي كردم

كه تو خواننده ي شعرم باشي

راستي شعر مرا مي خواني ؟

نه ، دريغا ، هرگز

باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي

كاشكي شعر مرا مي خواندي

بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه

بي تو سرگردانتر ، از پژواكم

در كوه

گرد بادم در دشت

برگ پاييزم ، در پنجه ي باد

بي تو سرگردانتر

از نسيم سحرم

از نسيم سحر سرگردان

بي سرو سامان

بي تو - اشكم

دردم

آهم

آشيان برده ز ياد

مرغ درمانده به شب گمراهم

بي تو خاكستر سردم ، خاموش

نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق

نه مرا بر لب ، بانگ شادي

نه خروش

بي تو ديو وحشت

هر زمان مي دردم

بي تو احساس من از زندگي بي بنياد

و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم

كاستن

كاهيدن

كاهش جانم

كم

كم

چه كسي خواهد ديد

مردنم را بي تو ؟

بي تو مردم ، مردم

گاه مي انديشم

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي ، روي تو را

كاشكي مي ديدم

شانه بالازدنت را

بي قيد

و تكان دادن دستت كه

مهم نيست زياد

و تكان دادن سر را كه

عجيب !‌عاقبت مرد ؟

افسوس

كاكش مي ديدم

من به خود مي گويم:

” چه كسي باور كرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “

باد كولي ، اي باد

تو چه بيرحمانه

شاخ پر برگ درختان را عريان كردي

و جهان را به سموم نفست ويران كردي

باد كولي تو چرا زوزه كشان

همچنان اسبي بگسسته عنان

سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟

 آن غباري كه برانگيزاندي

سخت افزون مي كرد

تيرگي را در دشت

و شفق ، اين شفق شنگرفي

بوي خون داشت ، افق خونين بود

كولي باد پريشاندل آشفته صفت

تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب

تو به من مي گفتي :

” صبح پاييز تو ، ناميومن بود ! “

من سفر مي كردم

و در آن تنگ غروب

ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح

دل من پر خون بود

در من اينك كوهي

سر برافراشته از ايمان است

من به هنگام شكوفايي گلها در دشت

باز برمي گردم

و صدا مي زنم :

” آي

باز كن پنجره را

باز كن پنجره را

در بگشا

كه بهاران آمد

كه شكفته گل سرخ

به گلستان آمد

باز كنپنجره را

كه پرستو مي شويد در چشمه ي نور

كه قناري مي خواند

مي خواند آواز سرور

 كه : بهاران آمد

كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد “

سبز برگان درختان همه دنيا را

نشمرديم هنوز

من صدا مي زنم :

” باز كن پنجره ، باز آمده ام

من پس از رفتنها ، رفتنها ؛

با چه شور و چه شتاب

در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم

از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو

از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو

بي تو مي رفتم ، مي رفتن ، تنها ، تنها

وصبوري مرا

كوه تحسين مي كرد

من اگر سوي تو برمي گردم

دست من خالي نيست

كاروانهاي محبت با خويش

ارمغان آوردم

من به هنگام شكوفايي گلها در دشت

باز برخواهم گشت

تو به من مي خندي

من صدا مي زنم :

” آي با باز كن پنجره را “

پنجره را مي بندي

با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها

با تو اكنون چه فراموشيهاست

چه كسي مي خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد

من اگر ما نشويم ، تنهايم

تو اگر ما نشوي

خويشتني

از كجا كه من و تو

شور يكپارچگي را در شرق

باز برپا نكنيم

از كجا كه من و تو

مشت رسوايان را وا نكنيم

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند

من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد ؟

چه كسي با دشمن بستيزد ؟

چه كسي

پنجه در پنجه هر دشمن دون

آويزد

دشتها نام تو را مي گويند

كوهها شعر مرا مي خوانند

كوه بايد شد و ماند

رود بايد شد و رفت

دشت بايد شد و خواند

در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟

در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟

در من اين شعله ي عصيان نياز

در تو دمسردي پاييز كه چه ؟

حرف را بايد زد

درد را بايد گفت

سخن از مهر من و جور تو نيست

سخن از تو

متلاشي شدن دوستي است

و عبث بودن پندار سرورآور مهر

آشنايي با شور ؟

و جدايي با درد ؟

و نشستن در بهت فراموشي

يا غرق غرور ؟

سينه ام آينه اي ست

با غباري از غم

تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار

آشيان تهي دست مرا

مرغ دستان تو پر مي سازند

آه مگذار ، كه دستان من آن

اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد

آه مگذار كه مرغان سپيد دستت

دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد

من چه مي گويم ، آه

با تو اكنون چه فراموشيها

با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست

تو مپندار كه خاموشي من

هست برهان فرانموشي من

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند

 

شاعر :  حمید مصدق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 6:30  توسط دانشجوب  | 

آیا وا قعیت دارد؟

اینکه می گویند هر وقت خانوما از جلو طلا فروشی رد بشن اختیارشون رو بی اختیار از دست می دن و وای می ستند تا نگاه کنن و یا اگه مایه شو داشته باشن می رن تو تا یه تیغی به شوهرشون یا بابا مایه دارشون بزنن؟ واقعآ این برا من عجیبه یعنی تا این حد خانوما عاشق طلا و جواهرات هستن ؟ من باور نمی کردم و فکر می کردم یه جور بزرگ نمایی هستش خیلی برام جای سوال داشت تا اینکه بیاد یه مو ضوع شبیش در آقایون افتادم. حتما می گین چه موضوعی؟  خوب حد اقل برا من و  دوستایی که من میشناسم صادق هستش .مثلآ وقتی از جلو یه موبایل فروشی که رد می شیم یه ربعی وای می سیم و تما شا می کنیم و اگر هم که گوشی های جدیدی داشته باشه و اگر قدرت خرید هم داشته باشیم می ریم داخل و قیمت می زنیم و امکاناتش  رو می پرسیم. و یا وقتی از جلو کامپیوتر فروشی یعنی فروشگاه تجهیزات الکترونیکی که رد می شیم دیگه وا ویلا و از اون بدتر نمایشگاه اتومبیل که دیگه محشره درسته که شاید امثال من که مایه تیله کم دارن نمی تونن ماشین توپ((BMW or BENZ or TOYOTA and …. و اینا رو بخرن پس فقط وای میستن نگاه می کنن و اگه هم خیلی ضایع باشه می رن از دور که تابلو نباشه نگاه می کنن. خوب اینا ویزگی آقایونه دیگه والبته اینا  تو پرایدش هم موندن ،اینا یعنی امثال من


یک کلاغ روی یک درخت نشسته بود و تمام روز بی کار بود و هیچ کاری نمی کرد

   لونه اش هم که همیشه پر بود از چیزهای براق و غذاش هم رو به راه ....

 

   یه روز از روزهای خدا یه خرگوش بازیگوش به کلاغ بی کار رسید....

   خرگوش از کلاغ  پرسید: منم میتونم مثل تو تمام روز بیکار بشینم و هیچ کاری نکنم؟

   کلاغ جواب داد: البته که میتونی!

   خرگوش روی زمین کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد....

   ناگهان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   روباهی پرید خرگوش بیچاره رو گرفت و خورد.

   نتیجه اخلاقی: برای اینکه بیکار بنشینی و هیچ کاری نکنی و جیبت پر پول باشه باید اون 

   بالا بالاها باشی یا با اونا بپری.http://www.meshkinghalaman.blogfa.com/

 

 

  

 

  

    

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 5:21  توسط دانشجوب  | 

 

 

الان حدود یکساله که خیلی خسته ام و این هفته آخر هم که دیگه دارم از پا می افتم.چرا؟   همیشه فکر می کردم تنبلم اما حالا دقیقاْ حساب کردم و متوجه شدم که خیلی کار میکنم. ما توی ایران ۷۲ میلیون نفر جمعیت داریم که ۱۳ میلیونش بازنشسته هستن پس می مونه ۵۹ میلیون نفر. از این تعداد هم ۲۴ میلیونش دانش آموز  و دانشجو هستند یعنی برای انجام کارها فقط ۳۵ میلیون نفر باقی می مونن. توی کشور ۱۰ میلیون نفر هم تو ادارات دولتی شاغل هستند که خب عملا کاری انجام نمی دن. پس برای پیش بردن کارها می مونن ۲۵ میلیون نفر. از این ۲۵ میلیون نفر هم تقریبا ۴ میلیون ملا و آخوند و سانسورچی اینترنتو نماینده مجلس هستند پس فقط می مونه ۲۱ میلیون نفر و اگه بدونی که تقریبا ۱۷ میلیون آدم جویای کار داریم معنیش اینه که که کل کارهای کشور رو ۴ میلیون نفر انجام میدن.اما در حدود ۲ میلیون نفر هم نیروهای مسلح داریم و این یعنی ۲ میلیون نفر باقی می مونن. از بین این ۲ میلیون نفر . ۹۰۰/۶۴۶ نفر عضو پلیس و وزارت اطلاعات و نیروهای سپاه هستند. پس کلاْ می مونه ۱۰۰/۳۵۳/۱ نفر. از جمعیت . راستی یادم رفت این وسط ۸۷۶/۶۴۹ نفر هم بیمار داریم که قدرت کار ندارن و بار کشور افتاده رو دوش ۲۰۰/۸۰۶ نفر از جمعیت.تازه حدود ۱۸۶/۸۰۶ نفر هن ممنوع القلم ... ممنوع التصویر...ممنوع الصدا و ..... و انواع زندانی داریم پس کل کارهای کشور افتاده رو دوش ۱۴ نفر که از این ۱۴ نفر ۱۲ نفرشون عضو شورای نگهبان هستند پس متوجه می شیم که کل کارهاش کشور افتاده رو دوش ۲ نفر: من و تو!  تو هم که داری وبگردی می کنی!!!؟؟؟؟

http://delkash.blogfa.com/

 

اگر دانشگاه اصلاح شود مملکت الاح می شود.(امام خمینی (ره))

نظر شما چیه؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 5:17  توسط دانشجوب  | 

بچه ها چه شوخی شوخی قورباغه های مرداب را سنگ ميزنند و قورباغه ها چه جدی جدی

ميميرند...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 6:11  توسط دانشجوب  | 

 

عشق چیست؟(حتمآ بخونیند شعر و ور چرت و پرتی هتش.)

این عشق که این همه ازش حرف می زنن چیست؟ کلمه ی عشق رو یه جا هایی بیشتر می شنوی :1. تو پیاده رو شهر هر کی داره واسه دوستش یه جوریش رو تعریف می کنه.

2. تو وبلاگ ها که کلی واسه اون تعریف دارن و داستان هایی رو نقل می کنن که به قول خودشون عشقیه

3. و یا تو دانشگاه سر کلاس درس به جای اینکه به استاد گوش بدن واسه هم داستان می تعریفن و هی 2 ساعت کلاس رو به هم نیگا می کنن و عشخ می کنن.

 

خداییش تا اینجا که سن مون رفته هیچ کدوم از اینا عشق رو برامون درست تعریف نکردن . یعنی واژه ای اشنای اما بیگانه . عشق رو میشه توی کودک جست.یعنی تنها عشقی که من حس کردم. عشق در کودک به مراتب بیشتر ار از عشق به جنس مخالفه.عشقی که پاکه پاک پاک. صمیمیت خاصی در اون موج می زنه. اما این عشقی که یه پسر و یا دختر به اون می خوان برسن خداییش برای من عجیبه(چون تا حالا لمسش نکردم). مثن شاید من به یکی علاقه داشته باشم توی دل خودم تو دنیای مجازی خودم. اما این امکان وجود نداره که مثل بیشتره دوستی ها زود فرو بپاشه. در اینجا دیگه جای شوخی نیست. مثن من شاید  با افراد جنس مخالف خودم دوستی داشته با شم دوست بشم با بعضی ها اما نه به این معنا که اون رو به صورت عشق تعریف کنم ،ولی من در رویای خودم هر کسی رو که حتی یه بار دیدم  تو دنیای خودم انتخاب کردم و زود هم خطش زدم، از اقوام تا همسایه تا یه عابر. حالا  می خوام دوستی مثل دوستی های معمولی باشه ولی آیا این امکان داره؟یعنی دوستی با جنس مخالف آیا و شاید اون فطرت خفته ی انسان رو بیدار نمی کنه حال شاید همون که به اون عشق می گن و هم برا انسان های ضعیف النفس احساس... که در هر دو صورت خطرناک هستش.چه طور ممکن بود ما در کودکی با جنس مخالف دوس بودیم ولی مشکلی هم پدید نمی اوومد.تا اینکه رفتیم مهد کودک نه یک کم بیشتر کلاس اول از همین موقع تفاوت ها  اشکار تر شد جدایی بین دو گروه . آن قده از این جمله ها به ما گفتن که با جنس مخالف صحبت نکن حرف نزن که بین بعضی از ما ها و جنس مخالف شکاف عمیقی پیدا شدمثل دره ی عمیق. به قدری عمیق که حال می توانیم که با ان گروه ارتباط داشته باشیم این توانایی را نداریم. خود من حال شاید در دانشگاه به یکی از از این گروه یک کم علاقه داشته باشم ولی به خدا قسم نمی دونم این علاقه چیه؟ هوسه، فکر نکنم. ولی عشقی که بعضی ها میگن هم نیست. هر گز جرئت این رو نکردم که برم وبگم سلام از ترس اینکه مبادا روزی شاید به اون بگم دوستت دارم. من که 17 یا 18 سالم بود بیشتر از کنکور می ترسیدم ولی حالا که یه جوری ردش کردم(دست و پا شکسته) از ین موضوع دوم بیشتر می ترسم، مبادا روزی بین من و کسی دوستی عمیق بر قرار بشه، حتمآ میگین چرا ؟ چون من 19 سالمه دانشجو پس بیکار بچه پول دار هم نیستم و فکر کنم هنوز به یه اسقلال کامل و بلوغ اجتماعی نرسیدم برا همین. به قول یکی سن واسه ازدواج شاید زیاد مهم نباشه، مهم اینه که آدم به بلوغ اجتماعی برسه ولی اگه آدم خودش به طور اتومات و ذاتی به بلوغ اجتماعی نرسه مطمئنآ عواقب جبران ناپذیری داره . مثلآ برای من و یا افراد کو چکترازمن هی صحبت از عشق و دوستی و دوست پسر ، دوس دختر و نامه نویسی و دیدار های عشقی پنهان بزنن و چنان تعریف زیبا از آن بکنن که حتمآ منم می خوام بدونم اون چیه؟ چی حسی داره از بس دو گروه دختر پسر رو از بچگی از هم جدا کردن من الان به هر دوستی که برسم شاید در خفایای ذهن من یک رابطه ی عاطفی – عاشقانه برای اون باز کنم.همان طور که قبل دانشگاه به افراد جنس مخالف کوچه حتی دیوار به دیوار سلام هم نمی کردم حتی اگه 2 یا 3 سالی هم از من بزرگتر باشن ولی حالا یک  کم بهتر شده. مثلا اگه چیزی می خواستم ببرم در خونه همسایه 4 ستون بدنم می لرزید واقعآ چرا ؟ شاید بدونم چون واسه خودم یعنی دلم می خواست باهاشون دوست بشم ولی کسی به من نگفته بود که می شه دوست شد ولی همه ی دوستی ها که به عشق و ازدواج ختم نمی شن. چرا من به هر دختری که میرسیدم به جای اینکه اصلا حرفی رد وبدل بشه سری به فکر این می افتادم که با اون ازدواج کنم . حالا هم همین طوری سر این موردبنا به دلایلی بیشتره این یکی از هم دانشگاهیمه ولی انصافآ من در عشق یا هوس یا دوستی ویا ... دیگر چیز ها یش مانده ام. از این می ترسم که نکنه این تبدیل به همان عشقه خیابانی یا دانشگاهی و ... بشه خوب مصلمآ هر عشقی هم در پایان ازدواج هستش، خرج وبرج وایا اینکه من خسته نمی شم. از این همه نا مردمی که در حق ما شده به کجا شکایت کنیم چرا من نوعی به این وضع دچار شدم چرا نمیشه دختر ها  با پسر ها دوست باشن مثل همه ی دوستی ها ، آیا بنا به این دلیل که ما از دو جنسیم امکان پذیر نیست، برای اینکه در بعضی بره های زمانی این از نظر اسلام پدیدهی شومی میشه .؟ من که در بلا تکلیفی هستم ایا اینکه من میرم چت روم تا یکی پیدا کنم یا وبلاگ می نویسم از همین پدیده هستش .چرا من که اوومدم دانشگاه به جای اینکه بشینم درس و مشخم رو بخونم دنبال این جور چیزا رفتم ایا انسان ذاتآ این طوری هستش یا اینکه جو خانواده و یا رفقا من رو مجبور کرد. آیا شما دوست عزیز اگه این مطلب رو خوندی می تونی به من کمک کنی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 4:54  توسط دانشجوب  | 

 

باسمه تعالی

بدین وسیله به اطلاع می رساند کلیه دانشجویان  روزانه و شبانه مقاطع کارشناسی و کارشناسی ارشد ضمن به همراه داشتن کارت دانشجویی معتبر شخصآ جهت انتخاب واحد نیمسال (اول86 - 85) بر اساس زمان بندی ذیل به اموزش دانشکده مراجعه فرمایند.

ورودی های 81 و ماقبل                                              25/6/85

ورودی های 82                                                         26/6/85

ورودی های 83                                                         27/6/85

ورودی های 84                                                         28/6/85

 

 

 

باسمه تعالی

 حذف و اضافه

 

(نیمسال اول 86 _ 85)

 

ورودی های 81 و ما قبل                                              8/7/85

ورودی های 82                                                          9/7/85

ورودی های 83                                                        10/7/85

ورودی های 84                                                        11/7/85

 

شروع کلاس ها:                                       1 مهر 85

پایان کلاس ها:                                       21 دی 85

ساعات مراجعه روزانه ها:  5/8 لغایت 12

ساعات مراجعه شبانه ها: 5/13 لغایت 16

 آموزش دانشکده فنی

 

 

از درستی کامل این متن به طور کامل اطلاعی ندارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 0:28  توسط دانشجوب  | 

روش های شاگرد  اول شدن در دانشگاه

خودم شاهد معجزه ی این روش بودم که چند تا از دانشجویان عملی کردند. 100% شاگرد اولی شما را تضمین می کنیم:

از ابتدای سال یعنی از اول مهر وارد دانشگاه شوید و سر کلاس اساتید حاضر شوید، هر چند امکان داره بعی از اساتید نیایند. اوایل سال اگر سال اولی هستین به هیچ کس توهین نکنین تا زمانی که او را نشناختین چون هر کسی برای خودش یه قدرتی داره از خدماتی تا ریاست دانشگاه و در ضمن گاهآ پیش اوومده که بعضن برخی دانشجویان قبل کلاسا به یه کسی توهین فجیه ی می کنن بنا به هر دلیلی بعد وقتی سر کلاس که رفتند می بنند که همون شخص استاد گرامشون تشریف دارن و در یک کلام می گویند که حذف و اضافه هفته آیندس و شما هم باس بری حذف کنین به همین راحتی .خوب بریم سر روش ها: از همان ابتدا ردیف اول کلاس رو انتخاب کنید تمام مطالب استاد رو در جزوه بنویسین ،حتی صدای نفس استاد ، صدای زنگ موبایل استاد و حتی ..... .مرتب نظر استاد رو تایید کنیدو یه سری چیزای چرت وپرت که مقداری از بحث استاد رو در خودش داره سر کلاس بگین. از استاد بخواین برا دانشجو های گل مثال بزنه (اگه استاد حوصله داشته باشن) و یا یه سری کتاب به شما معرفی کنه که اگه زبان اصلی باشه بهتر(کلاسش بیشتره) . تمام جلسات استاد رو حاضر شوید .در جلسات فوق العاده استاد گرام حتی در روزهای تعطیل شرکت کنید.بعداز کلاس، استاد رو تا اتاق استاد اسکورت کنید و الکی جزوتون رو در بیارین و یه سوال های چرت پرت بپرسین.این کار رو جلسه بعد قبل شروع کلاس هم انجام بدین واین رو هم بدونین که انتظار نداشته باشین که استاد به سوال های شما جواب بدن چون یا حوصله ندارن یا بلد نیستند.و کلا میگن آفرین سرش بیشتر فکر کن.عمل پرسش رو در طول کلاس هم انجام بدین. هر دفعه یه سری سوال چرند پرند پیدا کنید و برید اتاق استاد و اگر دختر هستید یک کم مهربون تر بشین. پروژ ها و سمینار هایی رو که به به شما می دن حتمآ انجام بدین برا انجام اینکار کلی پاچه میشه خاروند.چون اکثر این پروژ ه ها تکراری هستن و سال های قبل هم همینا به دانشجو ها داده شده و شما می توانیداز قانون بقای پروژه واز این قبیل چیزا استفاده کنیدو از دانشجویان سال بالایی که حتمآ عده کثیرش رو تو خوابگاه یا دانشکده می شناسین تهیه نمایید. یادتان نرود که این پروژه ها رو تایپ کنیدو به صورت جزوه ی شیک تحویل استاد بدهید که اثری 2 چندان داره .همیشه استاد رو دکتر صدا بزنید که خیلی اثر داره و فراموش نکنید که نباید سر حرف استاد حرفی بزنید. با این توصیه ها مطمئن باشید شما یک شاگرد اولی خواهید بود. روشی را که ما پیشنهاد میکنیم سالیان سال توسط هزاران  دانشجو اجرا گشته و به بار نشسته است . به امید شاگرد اولی شما عزیزان.

« روش ما روشی نوین در آموزش عالی»

تحت لیسانس   high grade از تمام دانشگاه های ایران 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 0:23  توسط دانشجوب  | 

نگاهی آماری به مهاجرتهای نخبگان:

اخیرآ یکی از نهاد های دولتی، گزارش کوتاهی در این خصوص تهیه کرده است که حاوی پاره ای از اطلاعات مربوط به تعداد برگزیدگان المپیاد های دانش آموزی و مهاجرت های آنها از سال 1366(نخستین المپیاد دانش آموزی) تاکنون می باشد.

بر اساس این گزارش ،از میان 429 نفر از برندگان مدال های طلای کشوری المپیاد(از سال 1366 تا 1383)371 نفر(63درصد) در داخل کشور مانده اند و 158 نفر(37 درصد)به خارج از کشور رفته اند.توجه شود که تعداد دارندگان مدال های کشوری(طلا،نقره،برنز)چند برابر عدد فوق است.

تعداد واقعی می تواند کمی بیشتر و یا کمتر، با توجه به امکان خطا در این اعداد باشد. لذا، دامنهی این مهاجرت ها را با احتمال 90درصد می تواند 35 تا 40 درصد در نظر داشت. واضح است که مهاجرت ها محدود به این قشر نمی شود.بلکه شامل برگزیدگان آزمون های سراسری، مسابقات علمی دانشجویی و نظایر آن نیز می گردد. منتهی شواهد  و قراین،تحلیل و ارزیابی موضوع نشان می دهد که بر اورد فوق، مقدارحداکثر است.

از 158نفر که مهاجرت کرده اند،105 نفر به آمریکا،32 نفر به کانادا، 11 نفر به فرانسه، 2 نفر به کشور های دیگر اروپایی، 1 نفر سایر کشور ها و 7 نفر به کشور هایی که نامشخص است، رفته اند. مشاهده می شود که نزدیک به 70درصد مهاجران به آمریکا رفته اند.(تکبیر: مرگ بر آمریکا ،3 بار واسراییل هم بگین بد نیس مرگ بر اسراییل غاصب) مهمترین نکته پند آموز این موضوع ان است که کشوری که بالاترین خصومت ها  را نسبت به کشور ما روا داشته استو شدیدترین اقدمات را، مستقیم و غیر مستقیم، علیه ایران روا داشته،در صدر کشور های جهان است که برای جذب نخبگان ما قرار دارد یعنی آمریکا خواهشن اگر جوابی دارین بفرمایین.

بر داشتی از مجله راه دانشگاه /سال ششم/شماره 45/ اردیبهشت 84/

 

نظر خودم : من که نخبه نیستم ولی اگه این بشر برا اینکه می خواستن به علم خود بیافزاین و اینکه این ممالک فرنگی اگر اکثر خواسته های جوونای نخبه ی ما رو بر اورده می کنن آن بهتر که بروند و اگر بر نگشتن هم بر نگشتن فقط مملکت خودشون رو فراموش نکنن و اینکه ایرانی اند رو انکار نکنن و با غروور بگن که ایرانی اند حالا اوون غرور رو خودشون پیدا کنن. در ضمن منم اگه بودم بدونین که  می رفتم ولی آرزو می کرم اونجا می رم لا اقل آدم بشم چون اینجا که ادم نیستم و من  مسایل اخلاقی و مذهبی رو نادیده براشون و خودم می گیرم که منکر مهم بودنشون نیستم. واینو اونا که اون ور هستن برا من بگن این طوری که تلویزیون ایران از وضعیت اونور  و به خصوص امریکا نشون میده ایا واقعیت داره مثلا تو این دهات امریکا همش بکش بکش و فساد اخلاقی رایج هستش و بچه هاشون هر کاری دلشون بخواد انجام میدن یا نه ؟؟؟. وکه خیلی از اینا رو ما تو فیلم های هالیوووودی هم می بینیم. البته اینا زیاد ربطی به پستم نداشت خوتون ببخشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:13  توسط دانشجوب  | 

یه سوال :  چرا هر روز دوبی آبادتر می شود و بندر  عباس ویران تر... جواب این همه نامردمی را چه کسی باید بدهد؟!

نمی دونم چه ربطی به مطلبم داشت  هوس کردم اینو که از

http://irwa.blogfa.com/   برداشتم براتون بنویسم.

راستی اگه شما دانشجو هستین چه هدفی از دانشگاه دارین از دانشجو بودن و در اینده مدرک داشتن می تونین به من کمک کنینی منم از دوباره برم راغ درس و مشخ دونشگام ایا ممکنه؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:9  توسط دانشجوب  | 

سلام

امروز 7 شهریور 85 هستش الان هم ساعت به وقت اینجا(ایران)15:08 که من باس ساعت 4:30 سر قرار با دوستم با شم که باهم بریم یه شهر دیه نزدیک شهرمونه و در واقع بریم اونجا خونه یکی از دوستامون ،البته یکی دیه از دوستامون هم قراره بیادولی اونم از یه شهر دیگه هستش که کلا باس بریم.خودمونیم در کل حساب کنیم من از این چند نفر خوشم نمیاد ولی چون انسان برا رفع احتیاجاتش اجتماعی میشه منم برا همینم من با اینا تقریبا دوستم اونم برا اینکه شاید در آینده اگه به کمکشون احتیاج داشتم بتونم راحت کمک بگیرم البته اینا دوستای دانشگاه من هستن ومن دوستای دیگه ای هم  دارم که اصلا به اونا به این دید نگاه نمی کنم .در کل من برا همیشه نمی تونم با خیلی ها دوس شم در واقع باید دوری باشه و دوستی . مثن یه عده از دوستام تو شهرمون که بعضی شون الان یه شهری دانشجو هستن یا که با من به همین دانشگاه خودم میان یا اصلا پشت کنکوری هستن با هم رفیقیم یعنی یه جوری ان که اگه 3 ماه هم مدام با هم باشیم کدورت خاصی برامون پیش نمی اد. مخصوصا برا من این خیلی مهمه چون خیلی چیا و یا کارایی که دوستام انجام میدن که فکر می کنن که چیز مهمی نیس ولی ممکنه به من بربخوره و کلی ناراحت بشم خوب چه کنم من این طوری ام. خوب من اصلا تا الان که 19 سالمه اصلا بعضی دوستی ها رو قشنگ نفهمیدم. منهای دوران راهنمایی من با چند نفر تو محله مون بنا به دلیل و نارو زدن یه عده با یه جند نفر از اعضای کوچه رابطه مو به هم زدم ودر واقع از اون موقع دیگه من میتونم تقریبا بگم که دیگه به کوچه برا بازی و ار این جو چیزا نرفتم و با تک و توک حرف میزدم و البته بازی به صورت تعریف شده نمی کردم.اصلا از بچگی به بازی فوتبال علاقه ای نداشتم چون خوب بازی هم نمی کردم ویا منو میذاشتن دروازه و یا اینکه اصن بازی نمی کردم نمی دونم کلا ذاتا از بازی کردن فوتبال خوشم نمی اومد و بلد نبودم و نیستم یا سر یه سری ترس از بلد نبودن و سرکوفت و دعوا با بزی کسا و دادشم نخواستم که بازی یاد بگیرم.خلاصه هرچی بود تموم شد ولی جدا اصن سر خیلی چیزا حوصله ندارم مثن وقی بچه بودم(تا 18) با بابام میرفتم کفش و لباس و.. از اینا بخرم ولی امسال که مثن بابام میگه برو نمی دونم مثن یه شلوار یا کفش واسه خودت بگیر من میگم نه نمی خواد و میگم حوصله ندارم نه اینکه کلا از اینا بدم بیادا ولی .... . چون کلا از این می ترسم که برم یه چی بخرم که یا بزرگ باشه یا تنگ یا عیبی داشته باشه یا خوشم نیاد و... واینکه از دوباره برم پسش بدم و یا از همه بد تر بیام خونه بگم این قدر تومن خریدم زرت زرت بعد بگن که اقا گرون خریدی سرت کلاه گذاشتن . (حتما بین شما یکی مثل من پیدا میشه).و یا موردای دیگه که الان حال ندارم بینویسم مثل انتخاب رشته ی دانشگاه و دین و ایمان و عشق(ازدواج) و .... که مشکل زیاد و چه کنم بینم که اا می تونم همه ی اینا که تو ذهنمه نه حالشو دارم رو کاغذ پیاده کنم و نه زیاد رو زبون که ایا کی تونم دیجیتالی شون کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:7  توسط دانشجوب  | 

سلام میدونین چیه امروز 6 شهریور 85 هستش فکر کنم یه 20روز دیه باس برم دونشگاه واس انتخاب واحد و منم میخوام این ترم واحد کم بردارم تا معدلم بالا بیاد آخه می گن سر کار(ای خدا کی میشه ما بریم سر کار اسکن$ بگیریم) یکی از شرایط(منهای بند پ) معدله که تا الان معدل من بد بود مثن میخوام این ترم 14 واحد بردارم نه اینکه مشروط شده باشما(اره جون خودت) و بتونم معدلم بهتر کنم خوب دیگه بگذریم. پریروز زرت و زرت به مامنم گیر دادم که پول ده من برم یه کارت بخرم بعد هزار مکافت بلاخره رفتم یه 10ساعته خریدم که سر دو شب قلع قمعش(املای اینو دقیق بلت نیسم) کردیم.همش سایت های خوب رفتم از اونا که اخلاقی و آموزنده هستش و اصلا به چت روم اینا هم نرفتم(به جون شما). ناکس این تار جهان گستر وب که هر چی ادم میره توش که تمومی نداره ادم هی قرق میشه میره میره تا ................. بتتر از اون این چت روما که میری اصن نمی دونی چه جوری وقت میگذره و یکی از خوبیاش هم اینه که ادم هر چی عقده و ته مونده تو دل داره از درد و دل بگیر تا .... فیشتی میریزه بیرون .خودتون که بهتر میدونین.خلاصه  از این چیزا بگذریم من از الن ماتم گرفتم که چه جوری بتونم از مهردوووووووووووباره بیشینم درس بخونم(نه که پارسال خیلی درس خوندم) .سال اول که رفتیم دانشگاه یه جو خفن حاکم بود که نشد نه که یه هو این مدرسه بزرگتر میشه و مخلوط(؟؟؟...) یه عده مثل من ذوق زده میشن(البته ما که بچه سر بزیری بودیم)  ((disconnect بشه هرچی خالی بندهه خوب سال قبل بدتر از دبیرستان زرت یه استادی مارو انداخت بیرون از کلاس و یکی هم به ما نمره منفی میداد و یکی مارو انداختو و.... البته تو همش من مقصر اصلی بودم.ببینم که امسال چی میشه . تابستونم که که هروز میریم بیرون غروبا؛ به قول دوستم اکثر ملت تک سر نشینن تو پیا ده رو و شهرداری باید یه طرح ترافیک و ایده پلاک زوج و فرد  رو هم سر این ملتم پیاده کنه که همین تو ر واسه دید زدن بیرون نیان مثن وقتی میرن بیرون تا یه F می بینن سری یه اسکن تصویر تمام فول از بالا تا پایین میکنن به یه چیزایی پی می برن که خود بنده خداشم نمیدونه(من که عمرا از این کارا بکنم...) . خوب دیشب منم رفتم از دوباره اینترنت، میخواستم چند دیقه بیشتر نشه که یه دفه دیدم آسمون روشن شده اه دیدی صبح شد زرت زرت تااصبح داشتیم می چتیدیم (که متناقض با ابتدای متنه که اصن به چت روم نمی رم ببخشیدا) به جان خودم 80% ملت مونث آی دی مذکرا  و به جرات تمام مذکر آی دی هم پسرن و اونایی که WEB CAM دارن غریب به اتفاق یه جمله رو تکرار می کنن ( دختری که وب داره و ..... میخواد ،پی ال زد پی ام بده) و این جماعت وب کم دار خودشون رو هم  خودشون رو هیشکی نمیاد و اخرش مجبورن برن با یه یه مونث(که ذکر شد چه جورین) چت کنه اونم با وب یه ترفه اخه قضیه اینه که تو این موارد پسرا بهتر از دخترا عمل میکنن اونم برا اینکه فقط پسرن(...)

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:1  توسط دانشجوب  |